Desert Mysteries: The Great Oil Game

این مقاله در مجله بیت کوین ارائه شده است “مسئله اولیه”. کلیک اینجا برای دریافت اشتراک سالانه مجله بیت کوین خود.

برای دانلود PDF این مقاله اینجا را کلیک کنید.

با من به سرزمین زعفران و گلاب بیا تا برای داستانی گم شده در تاریخچه تاریخ. این پادشاهی باستانی، غنی از تاریخ و زمانی قدرتمندترین امپراتوری جهان، در چشم بسیاری از غرب یک بیابان فراموش شده است. با این حال، به نظر می رسد کسانی که امپراتوری ایران را نادیده می گیرند، نقش خود را در شکل دادن به تاریخ مدرن آن فراموش کرده اند. درست مانند زنان ایران که امروز حجاب خود را برمی دارند، بیایید نقاب جهل را که این تاریخ تیره و تار را پوشانده است، برداریم و فصلی از تاریخ آن را که مسیر را برای دنیای امروز می شناسیم، بررسی کنیم.

امپراتوری ایران سلسله هایی داشته است که آمده و رفته اند. در سال 1794 آغا محمد خان قاجار پس از سالها بی ثباتی سیاسی، برای اتحاد مجدد ایران اقدام کرد. علیرغم رویکرد سنگین، او در مأموریت خود موفق بود، اما سه سال بعد ترور شد. در حالی که آغاز سلطنت قاجار آینده ای امیدوار کننده را نشان می داد، هر حاکم بعدی قاجار ضعیف تر از گذشته شد.

در ملیله بزرگ عصر قاجار، فرزندی از نسب و امتیاز سلطنتی به دنیا آمد: محمد مصدق. این نسب برجسته او را دید که برای تحصیل در رشته مالی به پاریس سفر کرد و بعداً در سوئیس درجه دکترا در رشته حقوق گرفت. در سال 1918، ستاره پسر مانند سراب صحرا شروع به درخشش کرد: طرح اختلاسی را که در زوایای تاریک وزارت دارایی پنهان شده بود برملا کرد و جرأت کرد مادر خود، شاهزاده خانم قاجار، را به خاطر مالیات تأخیر جریمه کند. با این حال، در زیر این اعمال شور و حرارتی بیشتر از یکپارچگی یا فرزند انقلاب مشروطه می تپید – آرزوی رهایی ایران عزیزش از قید نفوذ خارجی.

سلسله قاجار نشانه‌های تزلزل و مماشات را در تابلوی تاریخی خود داشت: جنگ‌های بدنام روسیه و ایران باعث شد که ایران سرزمین‌های قفقاز را به امپراتوری روسیه واگذار کند. یک توافق بین انگلیسی ها و ایرانی ها وجود داشت، پیمانی آنقدر فاحش که با آه های غم انگیز نسل های آینده منعکس می شود. در سال 1901، مظفرالدین شاه قاجار، که از مهلت مالی ناامید شده بود، با کارآفرین انگلیسی ویلیام ناکس دارسی، قراردادی را که به عنوان امتیاز دارسی معروف شد، امضا کرد. به دارسی برای مدت طولانی 60 سال حقوق انحصاری برای یافتن نفت در بخش های وسیعی از خاک ایران، که سه چهارم کشور را پوشش می دهد، اعطا شد. پرشیا در ازای واگذاری چنین ثروت بالقوه عظیمی، تنها 20000 پوند (2.1 میلیون پوند به پول امروزی) نقد، 20000 پوند دیگر سهام و وعده 16 درصد سود سالانه دریافت کرد.

برای عضویت روی تصویر بالا کلیک کنید!

از خاکسترهای 1905 تا شکوفایی سال 1911، یک انقلاب روح ایرانی را برانگیخت. طوفانی از نارضایتی در زیر ردای ستمگر قاجاریه، آشفتگی اقتصادی و شبح در حال ظهور قدرت های خارجی به راه افتاد. سمفونی از صداهای مختلف – شهروندان عادی، بازرگانان، روحانیون – شروع به هماهنگ شدن در یک مقاومت انعطاف‌پذیر کرد و خواستار منشوری برای مهار قدرت تاج و تخت شد. هوا از هیاهوی سیاسی غلیظ شد و با درگیری مبارزات مسلحانه طنین انداز شد تا اینکه طلوع مشروطه 1906 ایران افق را درنوردید. این سند مقدس به مثابه نماد ملتی اصلاح‌شده ظهور کرد، قدرت افسارگسیخته شاه را رام کرد، از تولد مجلس استقبال کرد – مجلسی دو مجلسی – و کشتی دولت را به سمت چراغ مدرنیته هدایت کرد.

امتیاز دارسی برای همیشه در سایه اختلاف و کینه بود. هنگامی که امپراتوری ایران ثروت زیرزمینی خود را به دست بیگانگان سپرد، زمزمه های مخالفت در سراسر ملت رخنه کرد. رشته‌های نارضایتی که بی‌صدا در تار و پود جامعه تنیده شده بود، با موافقتنامه شکست خورده انگلیس و ایران در سال 1919 به صدا در آمد. یک راه حل پیشنهادی، در عوض به عنوان جرقه ای عمل کرد که زمینه را برای یک تحول بزرگ فراهم کرد. ژنرال بریتانیایی ادموند آیرونساید با احساس کاهش نفوذ کشورش، از رهبر بریگاد قزاق نخبه ایران استفاده کرد تا از این لحظه به عنوان زمان خود استفاده کند. رضاخان مدعی قدرت روزافزون شد تا اینکه سرانجام به نقش نخست وزیری دست یافت. سپس در سال 1925 رضاخان موفق شد مجلس را متقاعد کند که سلسله قاجار را برکنار کند و او را شاه نامید. بدین ترتیب سلسله پهلوی متولد شد. با این حال، یکی از نمایندگان مجلس مخالفت خود را با چنین تغییر شدیدی ابراز کرد: پسر ستاره‌ای که می‌خواست قانون اساسی 1906 را گرامی بدارد، اما زمانی که فضیلتش با همکارانش در مجلس مطابقت نداشت، از تعداد او بیشتر بود و تسلیم یک بازنشستگی زودرس شد.

شاه مثل پدرش رضاخان نبود، دیکتاتوری با مشت آهنین. شاه 22 ساله بود که به سلطنت رسید. او در اولین انتخابات مجلس در دوره سلطنت خود، در تلاش برای تقلب در انتخابات به شدت شکست خورد. این واکنش فاجعه آمیز بود و باعث بهار تهران شد. این لحظه در تاریخ سیاسی ایران شاهد اتحاد صداهایی بود که انقلاب 1906 را منعکس می‌کرد: فرقی نمی‌کرد که چپ، راست، کمونیست یا افراطی مذهبی بنشینند – همه علیه شاه متحد بودند. درست مانند نحوه ناپدید شدن دیوسیس، اولین پادشاهی که آشوریان را متحد کرد تا زمانی که او را به حکومت بر این سرزمین جدید بازگرداندند، محمد مصدق نیز برای کمک به ایجاد مسیری جدید برای کشورش از بازنشستگی خارج شد. بازگشت او مسیر جدیدی را برای روایت سیاسی ایران رقم زد و با آرمان های دموکراسی و ناسیونالیسم در آغوشی هماهنگ ازدواج کرد. او در سخنان جاودانه خود از سال 1944 اعلام کرد: “هیچ ملتی زیر سایه دیکتاتوری به جایی نمی رسد”. و با این باور حک شده در قلبش، بار دیگر در کانون توجه قرار گرفت و آماده تغییر مسیر تاریخ ایران بود.

رضاشاه عصر جدیدی را برای ایران آغاز کرد. آنقدر جدید بود که از همه کشورهای خارجی خواست که خانه او را با نامی که یونان برایش تعیین کرده است نخوانند، اما از جهان دعوت کرد تا خانه او را ایران (سرزمین آریایی ها) بنامند. آنجا که شاهان قاجار به اسم شیر بودند اما در عمل بره بودند، رضا شاه یک شیر به تمام معنا بود. رضاشاه قصد داشت غنای تاریخ و فرهنگ ایرانیان را یادآوری کند، حتی محافظه کاران مذهبی را موظف کرد که حجاب خود را بردارند، زیرا ایران قدمت بیشتری از اسلام داشت، پس چرا باید اسلام بر کشور محترمش تأثیر بگذارد. و با این حال، در شهر خلیج فارس آبادان، شرکت نفت انگلیس و ایران (که به درستی به شرکت نفت انگلیس و ایران تغییر نام داد) در حال تأسیس یک جامعه انگلیسی در این سرزمین کهن بود. AIOC تمام نیازهای قابل تصور خود را برای تاج یک شرکت نفتی ساخته بود، اما به قیمت بیگانگی قبایل بیابانی و جوامع سنتی. فواره های آبی مزین به تابلوهایی که روی آن نوشته شده بود «برای ایرانیان نیست» نفتی بود که باعث افزایش خشم ایرانیان نسبت به اشغالگران انگلیسی شد.

منطق دموکراسی و ناسیونالیسم مصدق دست به دست هم داد: اگر کشوری کنترل واقعی بر امور خود نداشته باشد، چگونه می تواند دموکراسی باشد؟ برای این دوره از تاریخ ایران، مهمترین منبع ایران نفت آن بود. اما بریتانیای پس از جنگ نمی‌خواست تاج و تخت خود را رها کند. بریتانیایی ها “توافقنامه الحاقی” را پیشنهاد کردند، اما آنها اشتباه محاسبه کردند. آن‌ها تصور می‌کردند که ایران شبیه زمانی است که رضاشاه حکومت می‌کرد، ایرانی که آزادی بیان و اندیشه در آن مطرح نبود. در سال 1933، رضاشاه قرارداد جدیدی با APOC مذاکره کرد، اما بزرگترین امتیازی که دریافت کرد تغییر نام به AIOC بود. اما در این مجلس جدید که توسط مصدق حمایت می شد، ایرانیان به سرعت هرگونه معامله دولتی را که تسلیم نفوذ خارجی می شد، زیر سوال بردند. درخواست ایرانی ها نسبتاً پیش پا افتاده بود: آنها فقط می خواستند ادعاهای انگلیسی ها مبنی بر اینکه AIOC سودآور نیست را حسابرسی کنند. در واقع، AIOC برنامه‌های رفاهی پس از جنگ خود را در بریتانیا تأمین مالی می‌کرد. جالب اینجاست که همین معماران کنترل بریتانیایی بودند که در محدوده جزیره خود، ملی کردن منابع خود را انتخاب کردند و بدین وسیله دولت رفاه پس از جنگ خود را تقویت کردند. ریاکاری شدید و اجتناب ناپذیر بود: در حالی که آنها از حقوق ملی در خاک خود دفاع می کردند، با راه مشابهی برای ایران، کشوری که زیر بار امتیازاتی که به آنها داده بود، به شدت مخالفت کردند. فشارهای پس از جنگ، بریتانیا را از نظر مالی آسیب پذیر کرد و آنها را مجبور به مقاومت در برابر مذاکرات بیشتر با ایرانی ها کرد. در همین حال، در آن سوی اقیانوس اطلس، آمریکایی ها توافقنامه 50/50 را بین آرامکو و عربستان سعودی منعقد کرده بودند که مدلی متضاد از اشتراک منابع است. با این حال، علی‌رغم تغییر رویه‌های بین‌المللی، مجلس در ایران محتاطانه عمل کرد و مفهوم ملی‌سازی را در حال حاضر اقدامی بسیار شدید تلقی کرد.

در طلوع دهه 1950، صدای مردم ایران در خیابان های پرپیچ و خم تهران طنین انداز شد، شعارهای پرشور آنها حاکی از درخواست واحد برای ملی کردن AIOC بود. مردم از سلطه بیگانگان بر منابع خود خسته شده بودند و مشتاق بودند تا کنترل بر سرزمین های غنی و نفتی خود را به دست گیرند. حتی زمانی که شاخه زیتون یک توافق 50/50 پیشنهاد شد، با مقاومت شدید روبرو شد، زخم بی عدالتی های قبلی هنوز در روح ملی تازه است. شاه روی زمین لرزان ایستاد. اقتدار او که زمانی غیرقابل تسلط بود، توسط موج فزاینده نارضایتی عمومی از بین رفته بود، که نشان دهنده سقوط شدید از لطف بود. یکی از مصادیق تکان دهنده این فرسایش، غیبت آشکار شاه در جشن نوروز (سال نوی ایرانی) بود، رویدادی که به طور سنتی با حضور سلطنتی مشخص می شد. برای اولین بار پس از چندین سال، میدانی که معمولاً در انتظار ورود شاه زمزمه می‌کرد، به طرز وحشتناکی در سکوت فرو رفته بود، که نشانه‌ای ملموس از کاهش نفوذ و حمایت عمومی شاه بود.

در حالی که زمستان در بهار 1951 گرم شد، موجی از توافق در 15 مارس مجلس را فرا گرفت. این لحظه تعیین کننده منجر به یک پیامد سیاسی شد – حسین علا، نخست وزیر، با دور زدن تصمیم راهبردی، سردی محرومیت را احساس کرد. -تدوین برنامه 9 مرحله ای ملی کردن AIOC که باعث استعفای ناگهانی وی شد. در خلاء قدرت بعدی، ضیاءالدین طباطبایی، نامزد شاه، به مجلس معرفی شد، اما با رد قاطعانه مواجه شد. مجلس قوای دموکراتیک خود را خم کرد و رای خود را با اکثریت قاطع به نفع محمد مصدق، 79 بر 12 به صندوق انداخت و او را به صحنه مرکزی برد. شاه که به گوشه‌ای برگشته بود، چاره‌ای جز دادن ردای نخست‌وزیری به مصدق، منفورترین حریفش، نداشت. شاه به جای اینکه مصدق بزرگ را به عنوان مشاور ببیند – او 69 ساله بود که به نخست وزیری انتخاب شد – تا زمان مرگ او از مصدق می ترسید. در نتیجه، انگلیسی‌ها بدترین دشمن ایرانی خود را در راس سیاست ایران یافتند، واقعیتی که موج‌هایی را در تار و پود امپراتوری ایجاد می‌کرد.

در تابستان طاقت فرسا سال 1951، مصدق، که اغلب با بزرگان باستانی کوروش و داریوش مقایسه می شود، به عنوان رهایی بخش مردم خود ظاهر شد. مصدق که مانند شمشیر متعادلی از قدرت برخوردار بود، عزم صلح طلبانه گاندی و روح سرکش هوگو چاوز را تکرار کرد. برتری او قرصی تلخ برای انگلیسی ها بود که با درماندگی نظاره گر بدترین دشمن ایرانی خود سلب مالکیت گسترده ای از AIOC یا به قول او تحریک آمیز “شرکت سابق” بودند.

حرکت متهورانه او باعث به وجود آمدن یک بن بست اقتصادی شد که شبیه یک جوجه بازی طولانی بود، با چشمک زدن ایالات متحده در زیر نگاه سختگیرانه مصدق و ایرانیان فزاینده. ترومن، از ترس ظهور کمونیسم در ایران پر از نزاع، به مذاکره تاکید کرد و عملاً ملی شدن AIOC را تأیید کرد. با این حال، انگلیسی‌ها با هوای تحقیر امپریالیستی پاسخ دادند و حتی تهدیدهای پنهان آنها مبنی بر یک طرح نظامی‌گرایانه Y با گزارش‌های اطلاعاتی ایالات متحده درباره حمایت تقریباً متفق القول مصدق در میان مردمش خنثی شد.

مذاکرات تسلیم ناپذیر و امتناع قاطعانه بریتانیا از به رسمیت شناختن اصل ملی شدن به تحریم های شدید علیه ایران منجر شد و سقوط آن را به ورطه اقتصادی تسریع کرد. در مواجهه با این تحریم بین المللی، ایران ضعیف شده با انگلیسی ها در سازمان ملل روبرو شد و مصدق با بیانی شیوا از خواسته های ملت خود دفاع کرد. پیروزی او چنان عمیق بود که شورای امنیت چاره ای جز به تعویق انداختن بحث باقی نگذاشت و از تحقیر بیشتر انگلیس در امان ماند.

حتی پس از این پیروزی بزرگ، اصل ملی شدن به عنوان یک نقطه دردناک در مذاکرات باقی ماند. علیرغم باز بودن مصدق برای از سرگیری گفتگوها، حزب محافظه کار جدید تحت رهبری چرچیل سرسخت باقی ماند. مصدق، که همیشه دولتمرد بود، دریافت که این فقط مربوط به نفت یا معاملات اقتصادی نیست، بلکه مبارزه ای برای روح یک ملت است.

در میان این درام پرمخاطب، صحنه جهانی توجه خود را به مصدق معطوف کرد و او را ساخت زمان“مرد سال” برای سال 1951، با این حال بریتانیایی ها، بدون هیچ مانعی، به تضعیف او ادامه دادند.